علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

سفر به انزلی

تیرماه بود که قرار شد یه ماموریت سه روزه برم انزلی که خدا رو شکر گفتن با خانواده بیایید این هم عکسای علی کوچولوی ما در این سفر اینجا ناراحتی میخوای برای خودت بری تو خاک و خل و من نذاشتم     اینجا کنار ساحل دریا که خیلی ذوق کرده بودی          قربون پسر خوشملم اینم عکس علی با ایلیا پسر یکی از همکارهای گیلانی هست ایلیا خیلی پسر خوشملی بود   اینم علی که رفته زیر صندلی و در حال شیطنت هست ...
30 شهريور 1392

علی ما یکساله شد

پسرم! تا بحال یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیده ای!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی... عزیزکم تولد یکسالگیت مبارک پنجشنبه 23 خرداد تولد یکسالگیت بود که مامانی برات جشن تولد گرفت و خاله ها و عمه ها و عمو و دایی و ... همه اومدن تولدت رو بهت تبریک بگن اینم چند تا عکس متاسفانه عکس تکی نداری و بقیه عکسها هم امکان گذاشتنش نبود   این کارت دعوت تولدت هست         عکس خوشامد گویی   اینم عکس پسر گلم قبل از شروع مراسم     ریسه تولد علی جون     عکس کیک تولدت     عکس خوراکیه...
27 شهريور 1392

عکسهای جا مانده از علی

پسر نازی امروز تو کامپیوتر یکسری از عکسهاتو پیدا کردم   این عکس مال عیده مهمونی عیده که عمه و دختر عمه من اومدن خونمون و  تو و پریسا دختر دختر عمه من با هم عکس گرفتین       این یکی عکس مال بازدید عیده که ما رفتیم خونه پریسا اینا و تو رو تاب پریسا نشستی   این عکس مال اردیبهشته که با مامان بزرگی رفتیم خبر بافت که اونجامن یه تصادف کردم و ماشینو کوبوندم توی در و کلی خرج درست کردم جای خیلی خوبی بود ولی اصلا خوش نگذشت   ...
27 شهريور 1392

شیرین کاریهای علی جوون

وقتی بهت میگیم ذوق کن اینقد قشنگ ذوق میکنی که خوردنی میشی وقتی بهت میگیم دعوا کن دستاتو با نهیب به هم میزنی و اخم میکنی عاشق توپی هر چیز گردی که میبینی سریع میگی بوپ بوپ و باید به دستش بیاری خیلی خوب شوت میکنی فکر کنم در آینده فوتبالیست خوبی بشی هر وقت میگم خداحافظی کن سریع میگی بابای و بوس میفرستی عاشق ددد رفتنی به دایی می گی دا و خیلی دوسش داری هر مردی رو که غریبه  باشه میگی عمو هر کی برخلاف میلت حرف بزنی سریع دعواش میکنی و میگی بده تازگیا یعنی از وقتی رفتی مهدکودک هنوز هراس داری و از آدمای غریبه مخصوصا خانمها میترسی شاید فکر میکنی که تو رو از من جدا میکنن خدا کنه زودتر هراست خوب بشه مامانی   ...
3 شهريور 1392

اولین قدمهای تو

راستی یادم رفته بود این مطلب مهم را بنویسم 22 تیر یعنی در سن یکسال و یکماهگی تو شروع کردی به راه رفتن، رفتی کنار میز تلویزیون و دستتو ول کردی و 4-5 قدم اومدی به طرف من و دیگه ول کن نبودی همش میخواستی تمرین کنی اصلا هم محتاط نیستی خیلی بی پروا با اینکه هی می خوردی زمین  ول کن ماجرا نبودی خلاصه ظرف یک هفته راه رفتن را یاد گرفتی البته تعادل خوبی نداشتی و هی میخوردی زمین ولی تو این یک ماهه خیلی ماهر شدی دیروز که میرفتی رو بالشت می خواستی بپری پایین!!!!! واقعاً اعتماد به نفست خیلی بالاس هنوز خوب راه رفتن رو یاد نگرفتی می خوای بپری قربونت بره مامان خیلی دوس داشتم برات جشن قدم بگیرم ولی راه رفتن تو با ماه رمضان همزمان شد و نشد که بشه ...
3 شهريور 1392
1